عشق


مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|


دیشب مهمون داشتم، سر میز گفتم: نمیدونم این الویه خوشمزه شده یا نه، یکی از مهمونها گفت: محشره ، خیلی خوشمزه هست ، خواهر شوهرم گفت: اصلان خوب نیست ، مزه اش رو دوست ندارم، یک دفعه وا رفتم،
نمیدونم چی شد که غرق شدم
نمیدونم چی شد که گم شدم،
توی این زندگی گم شدم،
یادم رفته روزهای دل واپسی رو
دیگه به خاطر ندارم ،
انقدر غرق در این روزمرگی شدم که انگار بخشی از خاطراتم پاک شده
تو چطور ؟ تو هنوز یادت هست ؟
تو همه ی اون روزهای قشنگ رو به خاطر داری، هنوز هم به یاد من هستی ،
اون همه عشق رو به خاطر داری
من انگار یک آدم دیگه شدم،
روزگارم بوی اون وقت ها رو نمیده، دغدغه های من عوض شده،
من همه ی وقتم برای بچه هام میگذره
باهاشون قایم باشک بازی میکنم، باهاشون میرقصم، باهمدیگه ورزش میکنیم ، شعر میخونیم ، با همدیگه میخندیم،
با مریضی شون مریض میشم ، با اونا تب میکنم، با خندشون میخندم ، و غصه شون من رو غصه دار میکنه
میبینی ؟ من تنها نیستم، حتا در فکر خودم، وقتی ندارم که به گذشته فکر کنم، همه ی فکر و ذهن من در امروز زندگی میکند
می بینی این هست روزگار من
----------------------------------------------
دارم صفحه فیسبوک رو نگاه میکنم، زندگی مردم اینجارو میبینم و ذهنم میره سراغ ایران ، تهران ، و مردم ، به مجید میگم چقدر ما با این آدمها فرق داریم، چقدر ما غمگین هستیم، مردم هلند همیشه جشن دارند، هر مناسبتی برای اینها یک جشن، حتا روز یادبود کشته شدگان جنگ جهانی دوم، اون روز هم جشن دارند، این روزها اینجا کارناوال هست، یک جشنی که گویا در حقیقت یک جشن مذهبی هست ، اما اینجا فقط نوشیدن و رقصیدن و خوش گذشتن رو اجرا میکنند، اما، فرق بزرگی که با اینها داریم در نوع نگاهمون به به اطراف و اتفاقات روزمره هست، به نظرم میاد مردم هلند کینه نمیشناسند، و خیلی صادق هستند، دروغ نمیگند و از گفتن حقیقت هم ترسی ندارند، ایلیای من چند هفتهٔ پیش وقتی تو مهد کودک بود پشت چشمش به میز خورد و خون اومد، به ما تلفن زدند و اطلاع دادند، و بعد از عذر خواهی و ،،، گفتند که ما حواسمون نبود و یکی از بچهها ایلیا رو هل داده و اونها هم متوجه نشده بودند، در هر صورت اینجا همه چیز یه طور دیگه هست، هر چقدر بیشتر آشنا میشم متوجه میشم که فاصلهٔ ما با اینها خیلی زیاده،
مدت زیادی هست که میخواستم بنویسم، اما فونت فارسی نداشتم و نمیدونم چه تغییری در کامپیوتر به وجود اومده تا بتونم مشکل رو حل کنم ، تا اینکه یاد بهنویس افتادم که خیلی بهتر از گوگل کار میکنه،
حالا هم که دیگه دیر وقت و من هم که از صبح با بچهها بیرون بودم خسته هستم،
میلان عزیزم چند روزی هست که دندون در آورده البته بعد از ۱۰ ماه، خیلی قشنگ تلاش میکنه که با ما حرف بزند، با کنترل سعی میکنه تلوزیون رو روشن کنه و معمولا هم موفق میشه، خیلی باهوش و بازیگوش هست، و من عاشقشم،
ایلیا هم که جای خود داره، عاشقشم،
تا بعد،
مدتی بود که همه چیز یکنواخت بود. انگار قلبم مرده بود. هیچ نوری در قلبم نبود. گم شده بودم در دنیای اطرافم. پر از خشم بودم و چون دنیا به کام نبود فکر میکردم باید انتقام بگیرم. امیدها و آرزوهام گم بودند. ناامیدی تو ذهنم و روحم رخنه میکرد. گریه میکردم به نداشتههای بی ارزش. من عقب مونده بودم. از خودم . از قلبم . از آینده. از امیدواری. از خوشبختی. اما کلامی شنیدم که قلب پر از خشم من رو نرم کرد. انگار پر شدم از روح خداوند. عجیبه که اون همه عصبانیت و خشم و کینه از قلبم بیرون رفت. انگار خدا همه چیز رو برام آسون کرد. جلوی روی من پر از راه بود که من میتونستم انتخاب کنم و من فقط و فقط به گذشت کردن و پست سرگذاشتن مشکلات فکر کردم. این ایدهای که به فکرم اومد عالی بود. دعا میکردم پشیمون نشم از سکوت و آشتی. اما نشدم. مشکل بزرگی که داشتم حل شد. با کمک خدا. چون فهمیدم در مقابل کسی که من رو آزار داده نباید مثل خودش برخورد بکنم. من انقدر کامل نیست که بتونم دیگران رو بر اساس کمبودها و رفتارهاشون داوری کنم. پس خودم رو کنار میکشم و می سپرم دست خدا.
---------
پس از این ماجرا ، روزهای خیلی تلخی رو گذروندم . از دست دادن پسرعموم که خیلی خاطره ازش داشتم به شدت من رو تحت تاثیر قرار داد. تنهایی عمو و .... خیلی تلخ و غم انگیز بود. به زندگیش فکر میکنم و انگار که یک چیزی این وسط بلاتکلیفه . انگار زندگیش یک مشق تموم نشده است. یک راهی که تا نیمه رفته . انگار انتظار ما بی فایده است. برگشتی نیست. اما فکر من خاطرههاش رو دنبال میکنه . خنده ها و شیطنتش . شوخی ها و گاهی حرف های الکی و ... . فکر من این روزها در خاطرههای سعید زندگی میکنه. دلم برای شنیدن صداش تنگ شده. کاش زمان به عقب برمیگشت.
------
و حالا شکر زندگی من برای وجود این دو پسر نازنین هست که شروع هر صبح با اونها شروع یک زندگی پر از عشق هست. ایلیا پر از عشق و محبت و گرمی هست. خیلی زیبا و شیرین صحبت میکنه . هر روز صبح رو با صبح به خیر گفتن و بوسیدن من و میلان شروع میکنه. هر روز صبح میگه مامان لطفا شیر و کیک . هر روز صبح که از خواب پا میشه نگران هست که الان دورا و دیگو (کارتون مورد علاقهاش) تموم میشه. و صبح رو با تلویزیون شروع میکنه. وقتی با کامپیوتر کار میکنه میگه ۳ تا بیشتر بازی نمیکنم چون چشمم درد میگیره باید برم پیش دکتر. بعد کامپیوتر رو خاموش میکنه. به وسایل شخصی من یا پدرش دست نمیزنه. وقت همه چیز رو میدونه . وقت میوه . آب میوه. نهار . برنامه کودک. لپ تاپ . بازی. همه رو میدونه کی باید چی کار کنه.
سوار موتورش میشه و میلان هم سوار روروک . هر دو با هم بازی میکنند. بلند بلند می خندند. دنبال هم میکنند. از این اتاق به اون اتاق. دنیاشون خیلی شیرین و قشنگه.
زنده ایم و زندگی میکنیم به امید آینده روشن برای این دو پسر. امیدوار به آینده، با کوله باری از آرزو و توکل به خدا .