X
تبلیغات
رایتل

و این نیز بگذرد...!!!

چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1382 ساعت 11:29 ق.ظ

 دختربچه گفت:
- من گاهی قاشقم را می‌اندازم
پیرمرد گفت:
- من هم همینطور
دختر بچه زمزمه کرد:
- شلوارم را هم خیس می‌کنم.
پیرمرد خندید و گفت:
- من هم همینطور
دختربچه گفت:
- من اغلب گریه می‌کنم.
پیرمرد سرش را تکان داد و گفت:
- من هم همینطور
دختر بچه گفت:
- ولی از همه بدتر اینکه بزرگترها به من محل نمی‌گذارند.
و گرمای یک دست پیر چروکیده را روی دست خودش احساس کرد.
پیرمرد گفت:
- به من هم همینطور

و  این نیز بگذرد...!!!




مخواه از من که دست از تو بدارم
مخواه از من که تو را تنها گذارم

نگو از عشق ، من باور ندارم !
نمی بینی که من طاقت ندارم !

تو گفتی عشق یعنی بی وفایی ؟
تو گفتی از غم روز جدایی ؟

تو گفتی دست از عشقت بدارم !
تو گفتی که مهر را باور ندارم !!!

دوستتون دارم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo