X
تبلیغات
رایتل

شنبه 7 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 08:07 ق.ظ

وقتی که دیگر نبود. من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت. من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد. من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد. من شروع کردم... و وقتی او تمام شد. من آغاز شدم... و چه سخت است تنها متولد شدن. مثل تنها زندگی کردن است. مثل تنها مردن!!! همیشه وقتی این چند سطرو می‌خونم دلم سخت می‌گیره. از خودم... فقط و فقط از خودم. که چرا من بوی خوش بارون رو گم کردم. مسیر سبز عاشقی‌ها یادم رفت. چشمه زلال مهربونی رو سپردم به دستای لطیف سایه درختا و خودم رو گم کردم میون تردیدهای سیاه... به خاطر اون نگاه خیس بود یا این دل لرزون سردرگم؟... نمی‌دونم. نمی‌دونم. فقط میدونم که الان یه سایه سبز دنبالمه. یه سایه از خاطره‌هایی که منو با خودشون می‌برن بالا. به سقف آبی آسمون. تا میام یه کم با سبزیشون آروم بگیرم. منو با بارون مسافر زمین می‌کنن. من موندم میون زمین و آسمون. از سایه که نمی‌تونم فرار کنم...
فقط این جمله مدام تو دلم فریاد می‌زنه. وقتی که دیگر نبود. من به بودنش نیازمند شدم...
دلم میخواد این بار که سایه میاد سراغمو. میخواد منو به آسمون ببره. یه جوری اون بالا بمونم. توی بی‌کران آبی آسمون. همدم خاطره‌های سبزش بشم. از اون بالا دوباره پیداش کنم. شاید یه روزی با بارون همسفر بشم و ببارم به گلای عاشق خونش. با جوونه‌های عشقش سبز بشم و بشم یه غنچه ساکت و آروم. اینجوری می‌تونم ببینمش تا روزی که یه دست سیاه. شاید یه تردید دوباره. منو از ریشه‌ام. از باغچه عشقش بچینه...
بازم منتظر سایه میمونم. باهاش یه دنیا حرف دارم... یه دنیا...!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo