X
تبلیغات
رایتل

دستم نه... دلم به هنگام نوشتن نام تو می‌لرزد...!!!

پنج‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 11:03 ق.ظ

و من تنها بودم... همه‌اش همین بود آخر!!! و او آبی‌پوشان در میان روزهای سخت زندگی‌ام به کنارم آمد...
و من چه چیز را می‌توانم برای او در کوله‌ی خالیم پیدا کنم که لایقش باشد؟!!!
می‌خواستم روزه سکوت بگیرم...! من آفتاب را نمی‌دیدم و باران را نیز...
من دلم می‌خواست آسمان را نقش بزنم تا همین که به بالین می‌روم و به سقف خیره می‌شوم آسمان را ببینم که می‌خواهد ببارد... که او تنها شاهد اشک‌های شبانه‌ام بود.!!
من همه چیز را فراموش کردم! گمانم خودش هم فراموش کرد!!! گفته بودم با او حرف دارم ... و او گوش می‌کرد... مثل همیشه می‌شنید.. و سکوت می‌کرد.. و سکوت... و این سکوت ویرانم می‌کرد... و زجر می‌کشیدم... و من نیز بخاطر او سکوت می‌کردم... که هر چه از او و برای او باشد زیباست... حتی زخمش حتی زجرش و سکوتش...!!!
عهد کردم وقتی لب به سخن می‌گشایم به او بگویم که چقدر دوستش دارم... و چه سخت است آن زمان که نتوانی آنچه را که در دل پنهان کردی بیان کنی... و نگفتنش مثل مزه تلخ....... که گلو را می‌سوزاند...!!!
می‌خواستم دوباره بشنومش!!! گرمی صدایش را... که من از این صدای جان سوزش جان می‌گیرم...!!!
امروز آرزوهایم را مرور می‌کردم! آرزوهای من کوچکند! مثل قطره‌های باران... مثل رویاهای کودکی‌ام... و بزرگترین آن شاید... یک بار خواب دیدن تو... و یک دل سیر گریه کردن... با تو و برای تو... برای همه تنهایی‌ها. زندگیها و عشقها...!!!
امروز مثل همیشه ساکت، آرام، صبور و مهربان... وقتی برایم از علی می‌گفت... اشک در چشمانم حلقه زد... و بغض گلویم را می‌فشرد..!!!
من امروز مرور کردم خودم را .. من همان کودکم که دیروز گم کرده بود عطر بودن را و امروز خودش را... خودم را .. خودم را گم کرده‌ام...!!!
نوشتم که مرگ را به دریاها سپردم... نوشتم که معلم نیستم که عشق را به شما بیاموزم... هی نوشتم و نوشتم و خواندی شاید و ندانستی که من اینطور با عشق برایت می‌نویسم... و واژه‌ها چقدر حقیرند برای نوشتن تو...!!!
با من بمان تا دنیا از آن من شود که مگر بس نیست این همه بودن من برای دنیا؟! غریبانه ماندنم و غریبانه مردنم در هر لحظه؟!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo