X
تبلیغات
رایتل

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...؟؟؟

شنبه 14 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 01:31 ب.ظ

دلم گرفته از این همه واژه‌های تکراری،
از این همه شعرهای سه بار خوانده شده و بی معنی، از این دنیای زودگذر و انسانهای حسرت‌زده‌ای که یادشان رفته در خودشان کودکی دارند! از این همه توانایی حیرت انگیز در جریان خلق نادرستیها و دوری از درک گل واژه‌های دوستی و صداقت و اعتماد مطلق بی‌پروا!
جهان پرشده از کاش‌های کهنه‌ی دلهای هنوز امیدوار، از نذرهای بزرگ برای نیازهای پوچ!
دلم  گرفته از تمام آنچه که با بایدها تحمل می‌شود. از این همه کتابهای پرمنطق خالی از احترام به عشق!
خسته‌ام از انتظار الحاق ریشه‌های خشک رگها با قطرات خون، خسته‌ام از خجالت تکلم و کاش‌های سالهای دور از محبت. دلم گرفته از نگاههای پر از پرسش و دست و پا زدن روح خسته در شنیدن یک نوای آرامش!
تا کی باید منتظر تلفیق خاکی خاک و رنگ ارغوانی پنجره‌های بسته نشست؟
تا کی باید به معنی کلمات کنایه آمیز دیگران پرداخت؟
خسته‌ام از این همه دورویی، از این همه اشبـــاح سراسیمه‌ی پــر تلاطم در رویاهای خـــام!
خسته‌ام از انتظار پشت شیشه‌های بخار کردهُ از این زندان زندگی!
خسته‌ام خسته.....
مهــرمن!
دلم می‌خواست یکبار دیگر دنیا پر می‌شد از عطر اقاقی‌ها، یاس‌ها، شب‌بوها، پر می‌شد از تلالو واژه‌های رنگارنگ، از صداقت لرزان دست‌های کودکان شب‌های تنهایی، از شنیدن شعرهای پر امید و روحانی..!!!
دلم، دلم می‌خواستها می‌خواهد و کاش‌ها و شایدها...
دلم قالیچه سلیمان، باغ دختران انار، کفشهای آهنی و پاکی آبهای دنیای آه را  می‌خواهد. اما فقط دلم می‌خواهد، دلی که هنوز آیینه‌رو نشده، دلی که هنوز به قداست طلب کردن نرسیده،
اما هنوز دلم می‌خواهد زندگی جور دیگر بود!
«تمنای دل است این، اندیشه را چه باک؟!!»

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo