X
تبلیغات
رایتل

دنیایم پـــدر! پیشکش یک نگاهت...!!!

پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 05:10 ب.ظ

پـــــدر! سلام!
من بلد نیستم نامه بنویسم!!!!!!!‌ بلد نیستم بزرگونه نامه بنویسم! دلم گرفته بود پدر! تقصیر من نیست که گاه گاهی دلم میگیرد! باور کن بلد نیستم.. خسته شدم بس که نوشتم پدر... پدر... پدر... و تو نیامدی!... دلم گرفت بس که گفتم می‌بینمت و نیامدی! خسته شدم بس که گفتم دلم تنگه و نیامدی! امروز تمام زندگیم را مرور کردم.. همه زندگی کوتاهم با تو... پدر! تقصیر من نبود...یادته قول دادی برمیگردی؟ من چی؟ منو هم با خودت می‌بری؟ یادته؟ پس چرا هنوز بعد از این همه سال هنوز من تنهایم...؟ چرا نیستی؟ چرا؟ .. جریمه‌ام کن! جریمه‌ام کن بابت تمام روزهایی که نبودم... بابت تمام حرفهایی که نشنیدم... بابت تمام فرارهایم... بابت تمام نگاه‌هایی که ندیدم...! می‌دونم پدر! می‌دونم! می‌دونم که شاید اگر نرفته بودی... الان کنارم بودی.. همین جا! کنار سجاده‌ات! کنار تنهایی کوچک خانه ما که همیشه کوچک بود ولی با رفتنت عجیب حجیم شد...!!! ولی نگو... نگه که این صداها را نمی‌شنوی... نگو که اشک‌های تنهاییم را نمی‌بینی... نگو پدر!!! تو را قسم به وجود محبت پاکت نگو!!!!! پدر... کودکت باز هم بزرگتر شد... قوی‌تر شاید.. ولی در برابر تو نحیف‌تر... چرا؟ پدر؟ چرا هق هق مرا از این سوی پرده‌ی اشک و باران.. از این سوی دنیا نمی‌بینی؟ چرا حزن نگاهم را ... صدایم را حس نمی‌کنی؟ پدر! تنهایم! به خدا تنها! نگو که همیشه به فکر من بودی؟ پس چرا مرا گذاشتی تا ببارم؟ تا تنهایی را با همه وجود در آغوش بگیرم؟؟؟ تا بشکنم؟؟؟ نه!!‌ تو و این همه سنگدلی؟؟ مرا باور دشوار است!! باور کن تمام راه‌ها را می‌آیم تا به تو برسم... زندگیم پدر... همه‌اش برای تو!!!!!‌ دنیایم پدر! پیشکش یک نگاهت!
به من بگو... بگو که باز می‌گردی.. بگو.. چرا نباید آخرین لحظه‌ها می‌بودم تا اشک‌هایت را با دستهای کوچکم پاک کنم؟ چرا نباید لذت با تو بودن را در اعماق وجودم حس می‌کردم؟ چرا باید همیشه نگران و دلواپس تنهایی دستهایم می‌ماندم... و تو رفتی و هرگز فکر نکردی که دستهایم هنوز خیلی کوچکند برای در دست گرفتن چتر پاییزی رفتنت... هنوز خیلی کودک بودم برای دیدن جسدی که همه‌ی امید زندگیم بود...
خیلی کودک بودم...
خیلی کودک بودم...
خیلی....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo