X
تبلیغات
رایتل

ایمانم را از دست نخواهم داد...!!!

دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 09:49 ق.ظ


این روزها فکر می‌کنم حرفی برای گفتن ندارم. هر بار می‌بایست کلی وقت بگذارم تا حرفی برای گفتن بیابم. اما اکنون که قلم به دست گرفته‌ام، انگار دستانم جور دیگری می‌اندیشند. همیشه فکر می‌کردم برای وقوع هر اتفاق باید منتظر بهار بمانم. به همین دلیل همواره تغییر فصل‌ها را جست و جو می کردم تا تنفس زمین را احساس کنم، تنفس گیاه را احساس کنم و بار دیگر تنفس آنان را که دوستشان دارم. ولی ظلمت رویدادها آنقدر زیاد شده که سخت می‌شود نفس راحت کشید.
با خودم فکر می‌کنم آغوش کدام مادر می‌تواند آنقدر عشق ببخشد که دیگر هیچ کودکی فکر جنایت نکند و می‌بینم که هنوز عشق کافی برای بخشیدن وجود ندارد.
می‌اندیشم که دیگر واکنش‌هایمان نیز رو به اتمام است، شادی، اندوه، ترس و  خنده.
همه چیز واپسین روزهای حیات خود را می‌گذراند و سرآمد همه اینها نومیدی اندیشگی است. انگار همه دست در دست هم داده‌ایم تا جهل و نادانی را فاتح اصلی جهان اعلام کنیم و برای شکست دانایی همه با هم هورا بکشیم.
کودکان امروز بزرگ می‌شوند و کودکان فردا به دنیا می‌آیند و من باز می‌اندیشم که، در این سرمای بی خردی و جهل، ایمانم را از دست نخواهم داد و نخواهیم داد و به قول چخوف:
«به یک زندگانی شفاف و زیبا و پاکیزه دست خواهیم یافت، به وجد خواهیم آمد، به رنج گذشته‌مان با دقت نگاه خواهیم کرد و لبخند خواهیم زد و به آرامش خواهیم رسید... و خواهیم دید که تمام پلیدی‌های زمین، تمامی مصائب ما غرق رحمتی خواهد شد که جهان هستی را در برگرفته و زندگی ما آرام خواهد شد، آرام و شیرین مثل نوازش... من ایمان دارم، ایمان»

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo