X
تبلیغات
رایتل

ملامتم نکن...!!!

شنبه 28 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 10:26 ق.ظ

به خودم چرا،
اما به تو که نمی‌توانم دروغ بگویم!
می‌دانم که چشمم به راه خنده‌های تو خواهد خشکید!
می‌دانم که در تابوت همین ترانه‌ها خواهم خوابید!
می‌دانم که خط پایان پرتگاه گریه‌ها مرگ است!
اما هنوز که زنده‌ام!
پس چرا چراغ خوابهایم را خاموش کنم!؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟
من بودن بی رویا را باور نمی‌کنم!
باید فاتحه کسی را که رویا ندارد را خواند!
نگو که این همه مرده را نمی‌بینی!
مرده‌هایی که راه می‌روند و نمی‌رسند!
حرف می‌زنند و نمی‌گویند!
می‌خوابند و خواب نمی‌بینند!
می‌خواهند مرا هم مرده ببینند!
مرا که زنده‌ام هنوز!
ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده‌ام!
تازه فهمیده‌ام که رویا،
نام کوچک ترانه است!
تازه فهمیده‌ام،
که چقدر انتظار او شیرین است!
پس کنار خیال تو خواهم ماند!
مگر فاصله‌ی من و خاک،
چیزی بیش از چهار انگشت گلایه است؟
بعد از سقوط آن ستاره آن قدر می‌میرم،
که دل تمام مردگان این کرانه خنک شود!
ولی هر بار که دستهای تو
(یا دستهای دیگری!! چه فرقی می‌کند؟)
ورق‌های اشعار مرا ورق بزنند،
زنده می‌شوم،
و شانه‌ام را تکیه‌گاه گریه می‌کنم!
اما، از یاد نبر،
در این روزهای ناشاد دوری و درد،
هیچ شانه‌ای، تکیه‌گاه رگبار گریه‌های من نبود!
هیچ شانه‌ای...!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo