X
تبلیغات
رایتل

عجب روزگار غریبست...!!!

دوشنبه 12 آبان‌ماه سال 1382 ساعت 10:39 ق.ظ

آبی، مثل من
شب است و آسمان دلم پر از بی ستارگی است، نه بوی تو می‌آید نه بوی ترنم باران، در این هیاهو فقط گریه‌های درونم غوغا می‌کند... چگونه بگویم تمام حرمت‌های دلم را آسان شکستی؟!!!
چگونه بگویم از تو ندیدم آنچه بودی و از خود بارها پرسیدم در وجود این ناشناخته در پی چه غنچه‌ای می‌گردی وقتی باغی خاموش می‌بینی؟!!!
صدای تو، صدای نفسهای سرد و بی هدف، صدای سردرگمی، صدای گم شدن و صدای خود نبودن... آنقدر با جسارت لایه‌های نگاهم را پر اشک ساخته‌ای که دیگر راحت می‌توانم عامیانه بنویسم، آنقدر که بوی درد را در سطر سطر نوشته‌هایم لمس خواهی کرد...
روزی می‌رسد که قلبی عاشق دلی می‌شود که او را تهی از رنگ و ریا می‌بیند، آنروز به این می‌اندیشد که این دل همان روح عاشق شدن است... آنرا دو دستی به آغوش می‌کشد و جانش را نثار قدمهای پرمهرش می‌کند... بی گمان از روزی که این عشق تهی را لبریز از فاصله می‌یابد، آنقدر بزرگ که با هیچ بزرگراهی متصل نمی‌شود!!! امشب فضای روحانی قلبم نوحه دلتنگی را چه زیبا می‌سراید و مرا همراه سیلاب اشکم به رودخانه دلواپسی می‌سپارد... چرا باید آموخت که ساده دوست داشتن جرم بزرگی است؟... و چرا باید آموخت که تظاهر عین محبوبیت است؟... نمیدانم!!! 
مانند تمام لحظه‌هایی که تو را نگاه می‌کنم و در نگاهت هیچ اشعه‌ای از عشق نمی‌بینم... مانند همان لحظاتی که دست در دست تو گرمای قلبم را سپر ضربان سرد تو می‌کنم... دل تو دریاست، دریایی آنقدر که بود و نبود هزاران ماهی در آن امری است طبیعی...
امشب که برایت از تکیه‌گاه مانده عشق می‌نویسم.. امشب که از شکستن قلبم می‌نویسم. دوست دارم برای یک بار هم که شده بر صداقت قلبم نخندی و بر ابهتش خرده نگیری!!!
من امروز همه را قد ستاره‌ها می‌شناختم.. تو تنها کسی بودی که خواستم عاشقانه بشناسم.. تو ویران کردی تمام راههای باورم را و همیشه صداقتم را شوخی گرفتی، همیشه بر صلاوت نگاهم لبخند زدی تا جایی که من ترحم تو را التماس کردم... دیده بودم از عرفان دم میزنی، از پروانگی شمس سخن میگویی و مولانا را غزل می‌سازی... تو این گونه رمز عشق را کجا خوانده‌ای؟!!!‌ تو وقتی ابتدایی ترین نوع عشق را در گریزی از ثبات عشق کدام شعر مولانا را بهانه می‌کنی... تو در زیر کدام نقطه چین عشق را دیده‌ای... معنویت را در کدامین ذره وجودت یافته‌ای؟... خوب من، تو هنوز دوری، خیلی دور...
تو هنوز نتوانسته‌ای بر سجاده عشق نماز بگذاری و در سحرگاه بوی یاسهای سپید را تا عرش خواستن نفس کشی... من بسیار دل را نشانت دادم تا بدانی روزنه‌های عشق چگونه باید بتابد.. من دستهایم را، نگاهم را، قلبم را... و همه آنچه را که بخشودنی بود بخشیدم تا بدانی کجای این وسعت دل آشیان کردی... اما تو گفتی قدرش را می‌دانی... ولی هرگز ندانستی و هرگز هم نخواهی دانست، مگر آن دم که در بیت بیت آوای قلبت لیلایی نباشد... شاید آنروز قدری معنای تصرف روح را بشناسی... زمان بی رحم است این را صدها بار نوشتم،... مگذار در وجودت دنبال خودت بگردم... آنقدر رها نباش تا صدچهرگی را از نگاهت بیاموزم!!!
کسی که همیشه تو را بر لوح دلش حک خواهد کرد
دردم همیشه با منه....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo