X
تبلیغات
رایتل

و بیده الخیر و هو علی کل شی قدیر ...

دوشنبه 26 آبان‌ماه سال 1382 ساعت 03:21 ب.ظ


 
...کودکان می انگارند که فرصتی پایان ناپذیر برای زیستن دارند اما  چنین نیست و بر همین شیوه ، دهها هزار سال است که از عمر عالم گذشته است .  یعنی بقا  و  جاودانگی  را در اینجا  نمی توان جست و هر کس جز یک بار فرصت گوش سپردن به این سخن را نمی یابد . کودکان می پندارند که فرصتی  پایان ناپذیر  برای زیستن دارند اما فرصت زیستن ، چه در صلح و چه در جنگ کوتاه است ، به کوتاهی آنچه از گذشته های خویش به یاد می آوریم ...

سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست ... سکوت ، سر درخشش آن چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه می سوزند ... بعضی کلمات را نباید خرج کرد ...  بعضی چیز ها را نباید فروخت... روی بعضی چیزها نباید قیمت گذاشت ... نباید ... . من همه چیز را فروخته ام ... همه چیز را...


 ترسم از این نیست ... ترسم از بی چیزی در  بازار شلوغی که در آن همه چیز را ارزان می خرند و می فروشند نیست ... ترسم  انتهایی است که بر آن پایانی متصور نیست ... بر انتهایی که از سوی دیگری مرا به خود می کشد ...  از هجوم دنیایی که صاف ترین لحظات مرا طلب می کند ... پنهان ترین نگاه وجودم را می خرد ... بهایش  را می دهد ... و مرا با خود تنها می گذارد  ... ترسم از تسلیم شدن است ... تسلیم ... تسلیم ...

کی ؟ این دریاها آرام می شوند ... کی من نقش آن جزیره را در آن دورها می بینم ...کی می رسد که او که خیر الفاصلین است ... کی می رسد که او که تمام لحظه های عالم مال اوست ... کی می رسد  او که مهربان است و همیشه چشمانش این پایین ما را نگاه می کند ، آن  فاصله ها را که با آن می توان از تمامی درها گذشت ، از آن در تنگی که مسیح گفته ، از آن گذرگاه عافیت که تنگ است ... نشانم دهد ؟ کی می شود که نشانم دهد و نترسم ...! نترسم ... نترسم ...
دلم می‌خواهد نه برای تو، برای کسی که شبی در انتهای آن روزهای سیاه که هر لحظه‌اش هزارشب تاریک بود، برای کسی که شبی در آن روزها که زشت‌ترین روزهای عمرم بود و پر بود از تیره‌ترین کلام عالم، پر بود از کینه، به من  مهر را آموخت، دلم می‌خواهد نه برای تو، که برای او بنویسم...

من روزهای زیادی را با کینه زیسته ام ... روزهای زیادی را که حتی یک روزشان هم برای یک  زندگی زیاد است ... من روزها با کینه زندگی کرده ام ...اما نه ... زندگی با کینه زندگی نیست ... تکرار هر روزه مرگ است ... تنفس بیمار مسلولی است که با هر نفسش مرگ را به درون می کشد ... تنفس بیماری است که  هر نفسش  تمام زیر و بم دستگاه تنفسش را پنجه می کشد  و از درون خفه اش می کند...  من روزهایی از حق زیستن محروم بوده ام  و بگذار برایت داستانی تعریف کنم  از شبی که من میهمان غریبه کسی بوده ام  و میز بانی داشته ام باران که  میزبان خوبی بود ... خوب باران ... خوب بود .. .آن خوبی که تو می دانی معنایش  چیست ... آن خوبی که هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را ، به من لبخند می زند و مثل دخترک کبریت فروش  روشن می کند آن تاریکی ها را که هنوز تاریک تاریک تاریک است ...


خیلی چیزها را نمی شود فراموش کرد ... خیلی چیزهای کوچک را  نمی شود فراموش کرد


این طوفانها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند ... هنوز چیزهایی برای من مانده است ... خیال نکن که آن حقیقی ترین هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت ... گمان مبر که روزی این چشمهای رهگذر ، این چشمهای جستجوگر قانع ، توان راه یابی به آن گم شده را می یابند ... کلام محبت کلامی نیست که این قدر راحت میان کوچه و بازار روان شود ... 


من عزیزترین داراییم را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام ... جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید ... جایی که هیچ دستی به آن جا راه نخواهد برد ... داراییم را نگاه می دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بیاید من چیزی از دست نخواهم داد ... آنچه ماندنی است خواهد ماند . خواهد ماند ...


تنها لحظات اندکی ، تنها ثانیه های کوتاهی  ، به کوتاهی تمامی خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند ... کوتاه ... تنها میان چشمهای اندکی  ...چیزی از آن اصل روان خواهد شد ... چیزی بی کلام ... سکوتی بی کلام ... در نگاهی کوتاه .. که عابری به عابر دیگر می کرد ... عابری که غریبه بود ... عابری که رفت ... رفت برای آن که رفتن تمام داراییش بود ... برای آن که باید می رفت ... غریب ... غریبه ... مسافر ... مثل : ربوار ...  یادت می آید باران آن شب را در آن غروب ، در آن ثانیه ها ، که تو به دنیا آمدی  ، که اگر پسر بودی ربوار ... اگر دختر باران !
ربوار : رهگذر غریب ...مسافر غریب .... ربوار ...! ربوار ...! ربوار ...!


 مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند  ...
کجاست جای  رسیدن ...؟" 

می گفت از تمامش تنها این را دوست دارم ...که ... که ...
 دستانت را بیاور بالا از آن انتهای قلبت داد بزن ... برای تمام روزها ... برای تمام شب ها ... داد بزن ...

داد بزن و بخواه :  الهم .... رّد ... کل ... غریب ... رّد کل غریب ...

تلفن زده بود چیزهایی را یادم بیاورد ... مسخره است این چیزهایی که ما در تلفن می گوییم ؟ شاید ... من هم داشتم مسخره اش می کردم  ... گفت یادت هست گفته ام چه بنویسی ؟ گفتم خوب . خوب یادم بود ... بعد این همه سال . گفت : تو یادت هست که چه خواستی ؟ گفتی برای تو چه بنویسیم ؟ - هر چند که می دانستیم که او وصی این وصیت نخواهد بود - یادم نبود . چه می خواست باشد خواسته های بچه گانه بچه هایی که امروز فکر می کردند بزرگ شده اند . یادم نبود ... باید امروز چیز خنده داری باشد نوشته های ننوشته سنگی بر گوری که ... یادم نبود ... بگو !


گفت:

دانی که مردان مسافر کم شکیبند
هم در زمین هم آسمان ، هر جا غریبند ....

دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است ...

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo