هیچ باوری نداشتن... منتظر چیزی نبودن... امید داشتن به آنکه روزی اتفاقی بیفتد...
سه شنبه 9 تیر ماه سال 1383
مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر. از بهار حظ ِ تماشایی نچشیدیم، که قفس باغ را پژمرده می کند. از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسه ی ِ ناسیراب. برهنه گو برهنه به خاک ام کنند بدان گونه که عشق را نماز می بریم، که بی شایبه ی ِ حجابی با خاک عاشقانه درآمیختن می خواهم.