دوشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1384
نقاب...!


صورتم را می‌آرایم
و با طرح لبخندی از آینه دور می‌شوم
به تو می‌پیوندم
بی آنکه دستمالی بر سر ببندم
***
اما تو مپندار
که غمی با من نیست
دوشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1384
به پاس صمیمت‌های تو ...!



ثانیه‌های من پر شده از هوای ماندن
همه‌ی لحظه‌هایم بوی زندگی میدهد..
می‌بینم و می‌روم و می‌خوانم و می‌خندم...
وقتی در کنار تو هستم زمان را از دست میدهم...
من مست می‌شوم و دلتنگ میشوم وقتی به چشمهایت خیره شده‌ام...
با عشق به چشمهایت نگاه می‌کنم ، و از خنده زیبایت دلم غنج می‌رود...
و تو باز هم با آن معصومیت نهفته در چشمهایت مرا می‌بری به دورها...
و من احساس می‌کنم که در لحظه می‌روم و غرق می‌شوم در طراوت حضورت...
قدر همه این روزهای خوب با هم بودن را می‌دانم...
قدر ثانیه‌های با تو بودن را می‌دانم...
بهار حضورت همیشه در زندگیم سبز باد...