انگار روحم پنهان شده است
مغموم، خسته، بی حوصله، ساکت
فقط اطراف را مینگرم
به هیچ دل خوش کردهام!
من از تنهایی میترسم!!
تنهایی تلخ
پا به پای من راه میرود
تنهایی من به تلخی زهرخند است..
در آن هیچ تصویری سبز نیست..
تنهایی من حتی در تصور تو نیز نمیگنجد
خستهگیاش اما در چهرهام پیداست
من روحم را جایی گذاشتهام
روح من گم شده است
روح من پژمرده است
روح من خاموش است
کجاست آن چراغ که خانه دلم را روشن کند ؟!
کجاست شادی من ، طراوتم ، کجاست هیجانهای خاموشم !
در میان این غم و تنهایی
به دنبال زندگی میگردم...
من به آینه نگاه نکردم... من به خودم حتی فکر هم نکردم..
فکر میکنم چشمهایم پس ؟!.... چشمهایم نیز بسته است....
به تو نگاه میکنم ولی چشمم بسته است... به تو نگاه میکنم اما این تو نیستی که میبینم..
مثل آخر زمین... مثل ته ته زمین... دل من در خروش است ولی آرام... آرام...
با همین اتفاقهاست که میگذرم... بزرگ میشوم... و میاندیشم چه وقت به پایان میرسد ؟!
اردیبهشت 1387