X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 01:55 ق.ظ

 

ایلیا: اردیبهشت ۸۷ -

 

در رویا بود که متوجه نگاه پسرک شد. انگار با خودش صحبت می‌کرد، پسر مات و مبهوت نگاه می‌کرد و حتماْ نمی‌دانست که زن جوان بسیار خوشبخت است. فقط گاهی آوار ناخوشی‌ها بر سرش هجوم می‌آورند و او اشکی می‌ریزد از سر دلسوزی، دلش برای خودش می‌سوزد...   


 امروز هشتمین روزی هست که ایلیا تب دارد. همه دهانش زخم شده و بعد از خوردن هر غذا و نوشیدنی گریه می‌کند. کلی اذیت شد و هیچ کاری از دست من برنمی‌آید.      


ایلیای گل مامانی، مامان نمی‌دونه باید برات چیکار کنه . همه تلاشش رو می‌کنه که تو بهتر بشی. داروهات رو به موقع و با احتیاط بهت میده ... عسل مامانی، مامان برات دعا می‌کنه که مریضی هر چه زودتر از بدنت بیرون بره.. انگشت کوچیکت همش توی دهانته .. نمیدونی چیکار کنی . خیلی درد داری. فقط گریه می‌کنی. شب‌ها هر یک ساعت حداقل یک بار از خواب بیدار می‌شی و باز هم گریه می‌کنی و من نمی‌دونم باید چطور آرومت کنم. چیکار کنم که از دردت کم بشه و بتونی یک شب خواب راحت بکنی. روی زبونت هم زخم شده . همه دندونات محو و ناپدید شدند از بس که لثه‌هات متورم شده. انقدر دارو خوردی که دیگه انگار چیزی اثر نمیکنه.. مامان لحظه شماری می‌کنه برای خوب شدنت. برای اینکه نبینه انقدر درد می‌کشی و اشک می‌ریزی ..  

ای خداوند، دست شفابخش خودت رو به روی ایلیا بکش و هرچه زودتر خوبش کن.. آمین.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo