
ابر ِخشمام آبستن است
از نهانجایات برون آ
تا توفش ِتوفانام را بیآزادم
تا که در آسیمهگی موج نویام
بر آشوبام،
رقص ِ ترسان و لرزانات را به نگاه بخندم
خواهمات یافت
در اسارت خشمام،
به موجام فراخواهمات برد،
به آنجا، به بهشت برینات خواهم برد،
در آنجا از بوی تند کشتار بیدار میشوی
و والیان و جماعت بیمایه را،
بازندگان ِبازی من را در ضجه و ندبه به سوگ خواهی دید
ابر خشمام آبستن است
تدبیر و فند-ات را میهیچیم
آه! بیا که غمین-قلبام بد میتپد!
خوشدارم اندوهاش را به خون ِرنگینات به خواب کنم
خوشدارم به گناه ِنگونبار-ات، بیماریام را در آن خواب جشن گیرم
به! تازه-زخمی گشاده برای لشتن
کشتار آغاز شده...
بوی خون
در چهرهام، قاتلات را دیدهای
هراسان در شبانگاه،
لرزان
در نماز-ات نیستیام را هزار نذر میکنی
در چهرهات، چهرهاش را میبینم
میخشمم..
خیانتات بس
در چهرهات، تصویر قاتلاش را دیده بود
من آمدهام، از سوی او
دیر شده..
نماز نکن
سلام
دیگه محل نمیزاری ):
سلام !
خیلی زیبا بود!
موفق باشی
صدر
سلام // سر بودن ما همینه که یکی بیاد یکی بره /// یکی درک کنه یکی نفی نمی دونم شما هم احساس می کنین بوی خزان رفتن رو در این وانفسای ماندن // یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشتیبانتون
سلام !
سلاااااااااااااااااااااااااااام
خوبی مهربان جونم؟؟؟؟
من برگشتم.
راستی دیگه اسم وبلاگم هفت آسمان نیست .
هی!
از چه
اینهمه فریاد خشم میکنی و ارامی نمی جویی..
میدانم که می خوانی اش! اما
اخر
اینگونه؟
فریاد نزن عاشق...
سلاااام..وای این کی بود..حسابی ترسیدم!!!