
انگار خواب دیدهام
پرنده کوچک نقرهای را که پرواز میکرد
و ردی از نور در آسمان بر جای میگذاشت
او میآمد
نزدیک و نزدیکتر میشد
و من از تبلور این رویا بر خود میبالیدم
میدیدم که در آسمانام
اما نگاهم را از آسمان میدزدم
چشم بر هم مینهم
و خود را رها میکنم
دالان نقرهای بی انتهاست
ولی چشمان من، بیطاقت تر از این نگاههاست...!
سلام همشهری !
چه عجب یادی از وبلاگت کردی ؟! (;
سلام همشهری !
چه عجب یادی از وبلاگت کردی ؟! (;
سلام. قشنگ بود. باور کن
سلام.خوبی؟
خیلی قشنگ نوشتی.تبریک میگم.
به وبلاگ من هم سر بزن.
خوشحال میشم.
بای
پرمفهوم...
او میآمد
نزدیک و نزدیکتر میشد
مثل پرنده نقره ای من!
سلام...
پرنده های نقره ای کوچک خوابت همیشه در اوج باشند
و نگاهت نیز...
که عظمت در نگاه توست نه آنچه به آن می نگری.
شاد باشی نازنین!
سلام اجی جونم
خوبی بابا بیوفااز ما هم خبری بگیر
فدات بشم بابای