کوله بارم سنگین و حجیم و کوله‌ی تو خالی...!!!


من در اینجا ماه را به شماره نشسته‌ام - ستارگان خاموشند
من در اینجا کودکی را یادگارم- انسان رفته بر باد است
من در اینجا حقیقت را می‌جویم- تاریکی همیشه مرده است
من در اینجا شاپرک را می‌بینم- پرواز مرده است
من در اینجا عشق را می‌پرستم - رسم زمانه این است
من در اینجا سودای سفر می‌بینم- لقمه نانی نمانده است
من در اینجا تنهایم- باش تا فردا
من در اینجا به طلبی آمدم- کوزه را بردار
عشق خالی است- سفر جز این نیست
فردا را نشانم بده - ماه را بنگر
دلم تب و تابی تازه دارد- رنگین است
سور و سازی بر پاست- عشق اینجاست
فردا را نشانم بده - مرا بجوی
آه مرداب است- زندگی اینجاست
پریشانت می‌بینم- راهی در پیش است
ماه را می‌بینی- کوله‌ات خالیست!
من در اینجا تو را می‌جستم- کوله‌ات خالیست!
من در اینجا عشق را می‌جستم- کوله‌ات خالیست!
من در اینجا یار را می‌جستم- کوله‌ات خالیست!
من در اینجا فردا را می‌جستم- کوله‌ات خالیست!

- کوله‌ای دارم از حسرت، از خستگی، از عشق، از پاییز، از باد، از بهاری که مرد، از زندگی که می‌گذرد، از فردایی که می‌آید، از همیشه‌ی بلورین، از یاسهای سپید و از نیلوفران آبی، تنها جای تو خالیست و جای شمعی که شب شعرم را روشن کند و جامی که شب شوقم را ویران کند و سازی که زخم دلم را کهنه کند.
- کوله‌ام خالی نیست، حسرتت از کوله خالیست، خستگی از جستجوست، عشق از ناباوری، پاییز از گذشت عمر است، باد از ترس طوفان است، بهار مرده از زمستان است، زندگی از نفی مردگی است، فردایت از امروز است و همیشه‌ی بلورینت از سنگ، یاسهایت پژمرده‌اند و نیلوفرانت بر باد.
کوله‌ات خالیست!!!

من باز هم نتونستم....
با دلم خیلی حساب و کتاب دارم....
اینو تو میدونی...!!!

بهشتی نو می‌آفرینم با تو ...!!!

غیبتت حضور هراس است! بی تو همچون کودکی می‌شوم گم شده در کوچه‌های هیولایی دنیا! کودکی که از کودکی تنها طعم گنگ شیر مــــادر با اوست! افتان می‌گذرم از میان آدمیانی که به سان سیل آبی می‌مانند که شنا را به آرزویی محال تبدیل می‌کنند!‌ و من غــرق می‌شوم... غــــرق می‌شوم در خودم... غـــرق می‌شوم...
حضور تو غیبت هراس است! تو آن اشـــارت روشنی که آدم را به برچیدن سیـب سرترین شـاخه دعوت کرد! بگو با من که تا مهـــراب مهـــربان مردمکانت چند معبد بی‌ خدای، چند آتشگه منجمد در راه است؟ بگو! که این مبلغ بی کتاب رهایی پچ پچ هزارگونه‌ی گلوگیر را پشت سـر نهاده در تب دیدار تو! و بوسه زدن بر خـــاک سایه سار تو!
من بهشت را به نیــــم نگاه شما فروختم تا با شما بــر گستره‌ی خـــاموش خاک بهشتـــی نــو بیـافرینم!
حضورت غیبت هراس است! دستم بگیر تا برهانی‌ام از دیار دل مرده‌ی اندیشه‌های خــویش! تســـلای صدایت نوش دارو به هنگام تمــــام حســرت‌هاست! مرا به میهمانی چشم‌هایتان ببرید!
مهـــــــرمن! حضورتان غیبت هراس است! بیایید تــــا آن کودک عطر آغوش مــــــادر را بـــاز یابـــد!
بهشت را به نیم نگاه شما فروختم ... بیایید...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...؟؟؟

دلم گرفته از این همه واژه‌های تکراری،
از این همه شعرهای سه بار خوانده شده و بی معنی، از این دنیای زودگذر و انسانهای حسرت‌زده‌ای که یادشان رفته در خودشان کودکی دارند! از این همه توانایی حیرت انگیز در جریان خلق نادرستیها و دوری از درک گل واژه‌های دوستی و صداقت و اعتماد مطلق بی‌پروا!
جهان پرشده از کاش‌های کهنه‌ی دلهای هنوز امیدوار، از نذرهای بزرگ برای نیازهای پوچ!
دلم  گرفته از تمام آنچه که با بایدها تحمل می‌شود. از این همه کتابهای پرمنطق خالی از احترام به عشق!
خسته‌ام از انتظار الحاق ریشه‌های خشک رگها با قطرات خون، خسته‌ام از خجالت تکلم و کاش‌های سالهای دور از محبت. دلم گرفته از نگاههای پر از پرسش و دست و پا زدن روح خسته در شنیدن یک نوای آرامش!
تا کی باید منتظر تلفیق خاکی خاک و رنگ ارغوانی پنجره‌های بسته نشست؟
تا کی باید به معنی کلمات کنایه آمیز دیگران پرداخت؟
خسته‌ام از این همه دورویی، از این همه اشبـــاح سراسیمه‌ی پــر تلاطم در رویاهای خـــام!
خسته‌ام از انتظار پشت شیشه‌های بخار کردهُ از این زندان زندگی!
خسته‌ام خسته.....
مهــرمن!
دلم می‌خواست یکبار دیگر دنیا پر می‌شد از عطر اقاقی‌ها، یاس‌ها، شب‌بوها، پر می‌شد از تلالو واژه‌های رنگارنگ، از صداقت لرزان دست‌های کودکان شب‌های تنهایی، از شنیدن شعرهای پر امید و روحانی..!!!
دلم، دلم می‌خواستها می‌خواهد و کاش‌ها و شایدها...
دلم قالیچه سلیمان، باغ دختران انار، کفشهای آهنی و پاکی آبهای دنیای آه را  می‌خواهد. اما فقط دلم می‌خواهد، دلی که هنوز آیینه‌رو نشده، دلی که هنوز به قداست طلب کردن نرسیده،
اما هنوز دلم می‌خواهد زندگی جور دیگر بود!
«تمنای دل است این، اندیشه را چه باک؟!!»

دستم نه... دلم به هنگام نوشتن نام تو می‌لرزد...!!!

و من تنها بودم... همه‌اش همین بود آخر!!! و او آبی‌پوشان در میان روزهای سخت زندگی‌ام به کنارم آمد...
و من چه چیز را می‌توانم برای او در کوله‌ی خالیم پیدا کنم که لایقش باشد؟!!!
می‌خواستم روزه سکوت بگیرم...! من آفتاب را نمی‌دیدم و باران را نیز...
من دلم می‌خواست آسمان را نقش بزنم تا همین که به بالین می‌روم و به سقف خیره می‌شوم آسمان را ببینم که می‌خواهد ببارد... که او تنها شاهد اشک‌های شبانه‌ام بود.!!
من همه چیز را فراموش کردم! گمانم خودش هم فراموش کرد!!! گفته بودم با او حرف دارم ... و او گوش می‌کرد... مثل همیشه می‌شنید.. و سکوت می‌کرد.. و سکوت... و این سکوت ویرانم می‌کرد... و زجر می‌کشیدم... و من نیز بخاطر او سکوت می‌کردم... که هر چه از او و برای او باشد زیباست... حتی زخمش حتی زجرش و سکوتش...!!!
عهد کردم وقتی لب به سخن می‌گشایم به او بگویم که چقدر دوستش دارم... و چه سخت است آن زمان که نتوانی آنچه را که در دل پنهان کردی بیان کنی... و نگفتنش مثل مزه تلخ....... که گلو را می‌سوزاند...!!!
می‌خواستم دوباره بشنومش!!! گرمی صدایش را... که من از این صدای جان سوزش جان می‌گیرم...!!!
امروز آرزوهایم را مرور می‌کردم! آرزوهای من کوچکند! مثل قطره‌های باران... مثل رویاهای کودکی‌ام... و بزرگترین آن شاید... یک بار خواب دیدن تو... و یک دل سیر گریه کردن... با تو و برای تو... برای همه تنهایی‌ها. زندگیها و عشقها...!!!
امروز مثل همیشه ساکت، آرام، صبور و مهربان... وقتی برایم از علی می‌گفت... اشک در چشمانم حلقه زد... و بغض گلویم را می‌فشرد..!!!
من امروز مرور کردم خودم را .. من همان کودکم که دیروز گم کرده بود عطر بودن را و امروز خودش را... خودم را .. خودم را گم کرده‌ام...!!!
نوشتم که مرگ را به دریاها سپردم... نوشتم که معلم نیستم که عشق را به شما بیاموزم... هی نوشتم و نوشتم و خواندی شاید و ندانستی که من اینطور با عشق برایت می‌نویسم... و واژه‌ها چقدر حقیرند برای نوشتن تو...!!!
با من بمان تا دنیا از آن من شود که مگر بس نیست این همه بودن من برای دنیا؟! غریبانه ماندنم و غریبانه مردنم در هر لحظه؟!!!

امشب مست مستم...!!!

می‌آمیزم سیاهی شب را با سپیدی روز- که خود عصاره‌ی رنگین کمان است!- تا خاکستری را برگزینم برای ترسیم آسمان سرزمین خویش! بر حاشیه سوری بوم. شن‌زاری تفته را نقاشی کنم با سرچشمه‌ای که خوابگاه اژدهاست! خورشیدی بر آسمان. با عبور تاریک کلاغان در حاشیه و خبرکشان مرده به تازیانه‌ی باد...
اینجا سرزمین قلب و احساس من است و من تو را دوست می‌دارم ! تو را دوست می‌دارم و با تو دیگرم به بیداری این گستره‌ی خاموش و آدمیانش نیازی نیست!
گفتی: عشق فراموش شدنی نیست! و نشانم دادی راهش را! و نشانم دادی سفره‌های گشوده خوشبختی را...
می‌شود نفرینم کنی؟ آری نفرینم کن! اگر بر آنی که به نیک انجامی‌ام برسانی! اگر بر آنی که وارهانی‌ام از زندان زندگی- پیش‌تر از آن که به جیه‌ی اجباری خویش خو کنم!- به مرگی عاشقانه نفرینم کن! که این دعای آمرزش است در بسته‌گاه روزگار !
مرگی چنینم آرزوست! مرگی که زندگی را. عشق را و مرا معنایی دوباره بخشد!
مرگی هم قداست نخستین جرعه‌ی شیر مادرم!
در آغوشم بگیر تا لحظه‌ای آرام گیرم و این آشفتگی را از یاد ببرم! آغوشت بستر بی‌مرز کودکی‌ست با زمزمه‌های معجزه‌سای مادر و قصه‌های شب‌سوز شبانه ! آغوشت کتمان تمام تاریکی‌هاست! تمام تحکم‌ها!!!
آغوشت پناه اندیشه‌ی من است! مرا به تماشا بنشین! برایم بنویس که من محتاج کلام توام! من از کلام تو جان می‌گیرم!
چگونه گویمت دوستت دارم!؟ وقتی که این آیه‌ی قدسی ورد زبان آدمیانی است که با قلبی میان دو پا و دشنه‌ای در کف کنج دنج کوچه‌های قهرکنان را می‌کاوند؟!
تنها یکی نگاه... تا این کلام ابدی شود میان ما دو تن و بشنویمش بی آن که سخنی رانده باشیم!... همه را نوشتم تا تو- تنها تو- مرا ببینی! ورنه این حرفها جز خودزنی نامتناهی تازیانه نیست! در محکمه‌ای که قاضی و محکوم هر دو منم و پتک حکمم را جز به مجازات خویش بر میز نمی‌کوفم!!!
راست گفتی من در خودم غرق شدم!!! می‌روم خودم را پیدا کنم تا از لطف او به نهایت برسم... بس است دیوانه بودن و دیوانگی را نوشتن... می‌روم پیدا شوم!!!