X
تبلیغات
رایتل

به نام او...!!!

چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1382 ساعت 11:02 ق.ظ

دیشب خواب تورو دیدم ... اومدم سراغ نامه‌هات... باز این نامه‌رو خوندم... بازم یاد تو افتادم... نمیدونم چند بار این نامه‌رو خوندم... چند بار به یادت گریه کردم ... قلبم درد میکنه... حالم بده...
دیگه از بودنم خسته شدم... گاهی میخوام همه قانونها رو زیر پا بذارم... خیلی خستم... با این که میدونم بودن همیشگی نیست... با این که میدونم زندگی همیشه به کام نمی‌گرده... گاهی زهر... گاهی تلخ...گاهی سخت و بی‌رحم... با این که میدونم باید گام استوار داشت و دل بیدار... ولی دیگه خسته شدم... فکر میکنم پای رفتن ندارم... فکر میکنم دیگه پاهام فرسوده شده... دیگه نمیتونم... دیگه نمیتونم خودم رو دلداری بدم... دیگه نمیتونم خودم رو به اون راه بزنم... خستم.
نمیدونم دوباره چرا اینجوری شدم... دیشب وقتی دوستم داشت از دلتنگیهای دلش برام تعریف میکرد با خودم فکر میکردم چقدر خوشبختم... هرچی فکر کردم دیدم هیچ غمی ندارم... ولی دوباره امروز صبح... خدایا یعنی دوباره... میشه؟؟؟؟

اینم نامه تو... عشق من

دوباره بارقه‌ای دل خسته‌ام را روشنی بخشید
و کویر خشک چشمان منتظرم را تر کرد
و در قلب ساکن بی‌روحم دوباره عشق را جاری ساخت
خیال وصلش در سویدای دلم جا گرفت
و چشمه‌های خشکیده‌ی وجودم را به دشت تشنه چشمانم جاری ساخت
آری. من گریه کردم
به یاد او
آری. من گریستم
در هوای او
او را که نمی‌شناسمش
ولی صدایش آشناست
او را که پیشم نیست
ولی با من است
همیشه و همه جا
راستی او کیست
که تازیانه‌های محبتش با تنم آشناست
آری. آری. او مجنون آواره این دل لیلاست

برام دعا کنید
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo