X
تبلیغات
رایتل

امشب مست مستم...!!!

سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 08:41 ق.ظ

می‌آمیزم سیاهی شب را با سپیدی روز- که خود عصاره‌ی رنگین کمان است!- تا خاکستری را برگزینم برای ترسیم آسمان سرزمین خویش! بر حاشیه سوری بوم. شن‌زاری تفته را نقاشی کنم با سرچشمه‌ای که خوابگاه اژدهاست! خورشیدی بر آسمان. با عبور تاریک کلاغان در حاشیه و خبرکشان مرده به تازیانه‌ی باد...
اینجا سرزمین قلب و احساس من است و من تو را دوست می‌دارم ! تو را دوست می‌دارم و با تو دیگرم به بیداری این گستره‌ی خاموش و آدمیانش نیازی نیست!
گفتی: عشق فراموش شدنی نیست! و نشانم دادی راهش را! و نشانم دادی سفره‌های گشوده خوشبختی را...
می‌شود نفرینم کنی؟ آری نفرینم کن! اگر بر آنی که به نیک انجامی‌ام برسانی! اگر بر آنی که وارهانی‌ام از زندان زندگی- پیش‌تر از آن که به جیه‌ی اجباری خویش خو کنم!- به مرگی عاشقانه نفرینم کن! که این دعای آمرزش است در بسته‌گاه روزگار !
مرگی چنینم آرزوست! مرگی که زندگی را. عشق را و مرا معنایی دوباره بخشد!
مرگی هم قداست نخستین جرعه‌ی شیر مادرم!
در آغوشم بگیر تا لحظه‌ای آرام گیرم و این آشفتگی را از یاد ببرم! آغوشت بستر بی‌مرز کودکی‌ست با زمزمه‌های معجزه‌سای مادر و قصه‌های شب‌سوز شبانه ! آغوشت کتمان تمام تاریکی‌هاست! تمام تحکم‌ها!!!
آغوشت پناه اندیشه‌ی من است! مرا به تماشا بنشین! برایم بنویس که من محتاج کلام توام! من از کلام تو جان می‌گیرم!
چگونه گویمت دوستت دارم!؟ وقتی که این آیه‌ی قدسی ورد زبان آدمیانی است که با قلبی میان دو پا و دشنه‌ای در کف کنج دنج کوچه‌های قهرکنان را می‌کاوند؟!
تنها یکی نگاه... تا این کلام ابدی شود میان ما دو تن و بشنویمش بی آن که سخنی رانده باشیم!... همه را نوشتم تا تو- تنها تو- مرا ببینی! ورنه این حرفها جز خودزنی نامتناهی تازیانه نیست! در محکمه‌ای که قاضی و محکوم هر دو منم و پتک حکمم را جز به مجازات خویش بر میز نمی‌کوفم!!!
راست گفتی من در خودم غرق شدم!!! می‌روم خودم را پیدا کنم تا از لطف او به نهایت برسم... بس است دیوانه بودن و دیوانگی را نوشتن... می‌روم پیدا شوم!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo