X
تبلیغات
رایتل

بخوان به معراج آغوشت مرا که سرزمین این کولی از مرز نفس‌های تو آغاز می‌

شنبه 21 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 10:04 ق.ظ

کودک بودم من و پدر جوان بود و مادر جوان بود و سرو باغچه‌ی ما جوان بود و پسران همسایه جوان بودند و اندوه من جوان بود و ناظم دبستان ما پیر بود و حرف ما را نمی‌فهمید و دبستان شکنجه‌گاه خصوصی او بود!!!
هفت ساله که شدیم، پایان هفته‌های هفت سنگ فرا رسید! هفت ساله که شدیم، ما ماندیم و معلم‌هایی که ما را نمی‌فهمیدند و کتابهایی که در آن‌ها حرفی از توپ و تاپ و فرفره نبود!!!
هفت ساله که شدیم، دیگر بچه نبودیم، سرباز بودیم! سربازان بی خبری که خبردار در صف بی‌آخر انتظار می‌ایستادیم و گوش به زنگ صدای مدیر داشتیم که از فواید تعلیم و تربیت و تعلم و تنبیه می‌گفت و تکیه کلامش همیشه سطری شعر از شاعری توانا بود:


                   توانا بود هر که دانا بود .... و هفت سالگی ختم تمام کودکی ما بود!

و من بدم می‌آمد از دروغ‌های دروس تاریخ و بدم می‌آمد از حرف‌های دبیر علوم! او ماه را - که رفیق خواب‌های من در مهتابی بود- قلوه سنگی می‌دانست شناور در سیاهی آسمان!!!
و من بدم می‌آمد از درس ریاضی با آن همه اعداد و علامت‌های بی سر و ته که نمی‌گذاشتند صدای گنجشک‌های آن سوی پنجره را بشنوم!!!
و بدم می‌آمد از درس نقاشی که معلمش همیشه به من می‌خندید و هیچ وقت نمی‌پرسید چرا ماهی قرمزهای حوض آبی را با رنگ سیاه نقاشی می‌کنم!!!
و از زنگ ورزش بدم می‌آمد با آن معلمش که نمی‌گذاشت ما بازی کنیم و وادارمان می‌کرد با صدای صوت مسخره‌اش نرمش کنیم و ما عرق می‌ریختیم و خسته می‌شدیم و او دلش غنج می‌زد و تندتر در سوتش می‌دمید و ما از نفس می‌افتادیم و او می‌خندید و ما را عروسک‌های خیمه شب بازی خود می‌دید!!!


                                                او برادر هم خون هیتلر بود!

و من دبستان را دوست نمی‌داشتم و زنگ تفریح چه کوتاه بود و قد من چه کوتاه بود و دیوارهای دبستان چه بلند بودند و من دیوارها را دوست نمی‌داشتم!!!
در غروب‌های جمعه که انگشتان من از نوشتن جریمه ورم می‌کرد و تیر می‌کشید، بر تاب زنگ زده‌ی حیاط می‌نشستم و آرزو می‌کردم که پدربزرگ مرا تاب دهد تا طعم ترکه‌های ناظم را از یاد ببرم! اما پدربزرگ حوصله نداشت و پدربزرگ مرا نمی‌دید و با صدایی که به قل قل قلیانش شبیه بود، می‌ایستاد، خم می‌شد، و می‌نشست. می‌ایستاد، خم می‌شد و می‌نشست... و کمرش از این کار درد نمی‌گرفت! او مرا تاب نمی‌داد و تاب ساکن بود و پاهای من به زمین نمی‌رسید تا تاب بدهم خودم را، آرزوها و رویاها و اندوهم را و طعم جریمه‌های دبستان را از خاطر ببرم... و جمعه روز صامت گنجشک‌ها بود...!!!
من نمی‌خواستم و نمی‌خواهم قدم از کمربند پدر بلندتر شود!
نمی‌خواستم و نمی‌خواهم هم قد شوم با ترکه‌های تر حوض لجن پوش دبستان!
نمی‌خواستم و نمی‌خواهم توپم را با مداد و کاغذ عوض کنم!
نمی‌خواستم و نمی‌خواهم دوچرخه‌ام آن قدر کنج انبار خانه بماند تا کوچک شود برای پاهای بزرگ من!
نمی‌خواستم و نمی‌خواهم بادبادک از یادرفته‌ی مرا باد بی خبر از بام خانه بدزدد!
می‌خواهم بادبادکی بسازم با تمام روزنامه‌های بدخبر شهر!
می‌خواهم دوچرخه‌ای بخرم با پس‌انداز همه عمر!
می‌خواهم قایق کاغذی‌ام را در جوی آب رها کنم و از پی‌اش بدوم!
می‌خواهم زنگ تمام خانه‌های شهر را بزنم و بگریزم!
می‌خواهم خواب ببینم که بیدارم و تمام این خواستن‌ها از طراوت حضور توست!!!
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo