X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 25 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 10:18 ق.ظ


آنقدر بی‌خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر این دل ساده میگذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی‌های توست!
ولی آغاز آوار بغض گرفته‌ی من،
در کوچه‌های بی دار و درخت خاطره بود!
هاشور اشک بر نقاشی چهره‌ام
و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بی چراغ!
دیروز از پی گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی تقلبی بزرگ، دفاتر دبستان را ورق زدم!
باید می‌فهمیدم که چرا مجازاتم کرده‌ای!
شاید قتل مورچه‌هایی که در خیابان
به کف کفش من می‌چسبیدند،
این تبعید نا تمام را معنا کند!
یا شیشه‌ای که با توپ سه رنگ من،
شکست!
یا سنگی که با دست من،
کلاغ حیاط خانه‌ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفرین ناگفته گدایی، که من
با سکه نصیب شده‌ی او برای خودم بستنی خریدم!
و گرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمان جادویی جسارتی نکرده‌ام!
امروز هم به خون بهای آن مورچه‌ها،
ده حبه قند در مسیر مورچه‌های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره‌ی قدیمی شیشه رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه‌ی مادربزرگ
و یک اسکناس سبز به گدای در به در خیابان دادم!
پس تو را به جان جریمه‌ی این همه ترانه،
دیگر نگو برنمی‌گردی!
~~~~~~~~~~
همه آمدند، خواندند، سرتکان دادند و رفتند!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo